تبليغاتX
دختری از قبیله پائیز
دختری از قبیله پائیز

عاقبت بر عشق من خندید و رفت


یه عمر بود ولی برای من خیلی زود گذشت

همه اون روزها برام قشنگ بود

گرم بود

دلنشین بود

زیبا بود...

 یادمه روزهایی که باهم بیرون بودیم

دعا  میکردم که تموم نشه

وقتی نزدیک خونه می رسیدیم دلم می گرفت دوست نداشتم پیاده شم

دوست نداشتم برم

خیلی ساده بودم ........ خیلی

تو چی ؟

مطمئنم اگه اینا رو بخونی می خندی

می خندی چون هیچوقت این حسو نداشتی

آره بعضی وقتا می گفتی

ولی یه حسی بهم می گفت دروغه

بیچاره دلم ....

خیلی سعی کرد بهم بفهمونه که تو نامردی  تو دروغگویی

اما  من نادون بهش اعتنا نکردم

خیلی پستی محمد خیلی خیلی....

 

پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط دختر بارانی |

روزهای  اول جدیت نگرفتم

هیچ احساسی بهت نداشتم

در حد یه وقت گذروندن

خندیدن با مریم

وای چقدر خوش می گذشت

گذشت ....

یک ماه

دو ماه ..........

یک سال

دوسال

آره دقیقاً بعد از دوسال بود

احساس کردم شدی همه چیزم  ..... همه دنیام ....

سه سال........

آره دقیقاً بعد از سه سال

من شدم همه چیز تو ....زندگیت .... امروزت ..... فردات .....

همه چیز خوب بود ، خوب می گذشت

قشنگ بود ، حست می کردم ،حسم می کردی

و اما سال چهارم ....

تو = همه زندگیم فکرم، ذکرم، دنیام، امروزم، فردام ،خوابم، خوراکم همه داشته هامو نداشته هام

یه جزئی از وجودم مثل قلب مثل چشم یه چیزی که زندگی بدونش مختل می شد.

واما من =  برات قدیمی شدم، جواب تلفن هامو نمی دادی ، باهام بیرون نمیومدی 

زندگیت ، دنیات شده بود یکی دیگه من می فهمیدم واسه همین همیشه شب تا صبح هق هق 

می کردم ، واسه همین همیشه بغض داشتم ، واسه همین شکستم ، خرد شدم ....

در یه جمله دیگه جدیم نگرفتی.......

چرا ؟ مگه من چم بود ؟

برات چی کم گذاشتم

به قول مریم من چیزیم نبود تو نامرد بودی ، تو پست بودی، تولیاقت نداشتی ،

آره لیاقتت یه هرزه مثل خودت بود...  

امیدوارم جواب همه نامردیات رو بگیری

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط دختر بارانی |

شب.....

باز سکوت مبهم یک انتظار

حضور تک تک ستارگان

و خود نمایی بی پرده ماه

وجودم سرد است

گویی زمستان در استخوانم ریشه دوانده

و به دنبال تلنگری از جنس دستان گرمت

                                                      جان می دهم.......جان می دهم!!!!

 

شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط دختر بارانی |

اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم

                                             سراغ تو را از خدا می گرفتم

اگر سنگ بودم، به هر جا که بودی

                                              سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی ، به صد ناز شاید

                                         شبی بر لب بام ما می نشستی

اگر سنگ بودی ، به هر جا که بودم

                                         مرا می شکستی ، مرا می شکستی

چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط دختر بارانی |

حضورت زندگی بود

عشق بود

فریاد بود

آمدی و بر دل خسته ام بذر عشق پاشیدی

تمام حضورت را در خاطر دارم

و تک تک کلامت را در ذهن اقاقی های وجودم حک کردم

از زندگی .....از عشق........از فریاد گفتی

و زمانی که خواستم در کنارت با عشق زندگی کردن را فریاد کنم

آرام گفتی : ساکت

و اکنون من ........

غرق در سکوتی بی پایان ....

یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط دختر بارانی |

وقتی رفتی دلم گرفت

تا سر پیچ چشام دنبالت التماس می کرد

وقتی رفتی

زندگیم سیاه شد

روزام تار شد

جوونیم رفت

شادیم رفت

من اشک می ریختم

مریم اشکامو پاک می کرد

خیلی سخت بود خیلی....

امیدوارم تجربه کنی.....

 

 

 

شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط دختر بارانی |

خیلی آروم اومدی

پا گذاشتی روی قلبی که هنوز جای هیچ گامی روش نبود

پاک پاک بود

اومدی و شدی همه زندگیم

همه وجودم

راستی یه سوال

چی شد؟

چی شد که عوض شدی ؟

خیلی عجیب بود؟

دوست دارم بدونم

یه زمانی به قول خودت شده بودم شب و روزت

همه لحظه ها فقط به من فکر می کردی

یه دفعه چی شد ؟

که اینقدر عوض شدی

کاش می شد بفهمم

 

 

 

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط دختر بارانی |

این روزها همه فکر و ذکرم شده طاهره

وقتی میگم طاهره

یعنی همه چی یعنی همه کس یعنی همه و همه ....

طاهره خواهرمه

یه خواهری دلش به اندازه همه دنیا بزرگه

خیلی دوسش دارم خیلی

این روزا براش مشکل پیش امده

حاضرم همه مشکلات رو به دوش بکشم اما یه غم تو نگاه آبجی گلیم نبینم

خدایا

خودت می دونی که سر دوراهی موندیم

نمی دونم چی درسته ؟ چی نادرست

تو را به خداییت درست کن

همه چی رو درست کن خدا

نذار آبجی گلیم زجر بکشه

نذار ناراحتیشو ببینم

نذار اشکاشو ببینم

یه کاری کن همه چی با درستی تموم بشه

یا خدا....

برام دعا کنید...

دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط دختر بارانی |

خسته ام

می شنوی ؟؟؟ خسته ....

یه لحظه فقط یه لحظه بهم توجه کن

باور کن راه دوری نمی ره

نگام کن !!!!!

منم راحیل

همون بنده ای که تا یادشه سختی کشیده

همون بنده ای که همیشه بخاطر اینکه به کم قانع بود سرزنشش می کردن

همون بنده ای که دلش پر درده -  پر فریاده

چرا کمکم نمی کنی

من به اجابتت یقین داشتم که دستامو بالا کردم و ازت خواستم

پس چرا ؟

چرا بهم کم محلی می کنی ؟

تو را به خداییت کمک کن

خسته ام

هر کی اول زندگیش جشن می گیره

من باید دنباله دکتر اعصاب بگردم

دلم خیلی واسه علی میسوزه

چی فکر می کرد چی شد

واقعا داره تحملم مینه

باید یه عمر ناراحتیه منو به دوش بکشه

دلم واسه خودم میسوزه

باید یه عمر خودمو تحمل کنم....

کمکم کن .....

 

پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط دختر بارانی |

شکوفه ها

                در انتظار رویشی دوباره اند

بیا و روح عشق را

                      صدا

                             صدا

                                   صدا بزن .........!!!

دوشنبه ششم مهر 1388 توسط دختر بارانی |

با همه روسیاهیم

اومدم در خونت

در زدم

سلام کردم

اعتراف کردم

دعا کردم

ازت خواستم

وتو!!!!

با همه مهربونیت

درو باز کردی

نگام کردی

و بهم دادی هر چی رو که ازت خواستم

امسال خیلی زود حاجت گرفتم خیلی

من همیشه عهدامو میشکنم

همیشه بنده بدی میشم

وتو همیشه مهربون بودی و هستی

ازت ممنونم  یا ارحم الراحمین.......

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط دختر بارانی |

 

خسته شدم .....

از روزهای تکراری

از این شمارش روزها

از حساب کتاب از پس انداز

از خودم ، از همه

از زندگی

زندگیم شده کار - حساب کتاب - پس انداز برای آینده  - دغدغه فردا -آینده مجهول

دیگه بریدم

دلم می خواد نباشم

از همه چیز و همه کس خسته ام...

همه جا  برام تاریکه

کجایی آرامش؟

کجایی زندگی ؟

کجایی آینده روشن؟

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط دختر بارانی |

 

این روزا که بهتر صدات می زنم قلبم آرومه

دلم محکمه

مطمئنم که تنهام نمی زاری

باور کن که غیر از تو هیچ امیدی ندارم

هیچ مرحمی ندارم

من نمی دونم با وجود یه الرحم الراحمین ، یه غفار

الذنوب مثه تو

 چرا ......؟؟؟؟؟

چرا محمد شد همه زندگیم

چرا بهش تکیه کردم

چرا دیر فهمیدم که نامرده

که پست

که هرزه ست....

خدایا !!!!

 من ازش نمی گذرم ، تو هم ازش ازش نگذر

 

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط دختر بارانی |

چه سرنوشت غم انگیزی

که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت

ولی به فکر پریدن بود ...!!!!

سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط دختر بارانی |

تقدیم به نامرد ترین مرد دنیا........

کاش می تونستم بدونم کجایی؟

چیکار می کنی؟

 از زندگیت راضی هستی یا نه؟

البته مهم نیست

ولی دلم می خواد بدونم دنیایی که میگن از هر دست دادی از همون دست پس می گیری درسته؟

دنیایی که میگن دکاً دکاست درسته؟

یعنی واقعاً تو یه روز پشت پا می خوری؟

 یه روز می فهمی که چی به روزم آوردی

امیدوارم درست باشه

امیدوارم بفهمی حقارت یعنی چی؟

 خرد شدن، آب شدن ، له شدن یعنی چی؟

امیدوارم بفهمی چهارسال چند روز میشه ؟ چند ساعت میشه ؟ چند ثانیه میشه؟

امیدوارم درک کنی گرفتار شدن چه دردی داره؟

من چیز زیادی از دنیا نمی خوام

فقط می خوام فنا بشی

چهار سال از زندگیت به کسی فکر کنی که یه روزی تو چشات زل بزنه و بگه  غیر از تو هزار نفر تو زندگیم بودن

با زبون بی زبونی بهت بگه برو

بگه ازت خسته شدم

بگه بازیچه بودی بازی تموم شد

فقط می خوام به روزم گرفتار بشی

از خدا می خوام به حرمت این ماه عزیزش تقاص تمام نامردیهاتو بهت نشون بده ....

به امید اون روز زنده ام

به نامردی نامردان قسم خوردم

که نامردی کنم در حق نامردان

 

 

شنبه هفتم شهریور 1388 توسط دختر بارانی |

باز هم حضور تو

حضور تو تمام گذشته ام بود

تمام من

تمام مریم

تمام دلتنگی ها

من با حضورت نفس می کشم

با حضور گذشته ای که سرشار از دلتنگی بود

گذشته سراسر خاکستری

سیاه

تمام من تمام تو بود

وتمام تو .......... دیگری!!!!!

یکشنبه چهارم مرداد 1388 توسط دختر بارانی |

بی تو من

        تک شاخه عریان پائیزم

                                           همین!!!!!

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط دختر بارانی |

وقتی صدات می زنم آروم میشم

انگار که با صدا زدنت به یقین زندگی کردن می رسم

به روز

به روشنایی

با اینکه یه دنیا ازت فاصله گرفتم

ولی احساست می کنم

می دونم مثل همیشه مواظبمی

نزدیکمی

کمکم کن فاصله ها رو بردارم

کمکم کن

یا ارحم الراحمین

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط دختر بارانی |

سفره گورکن خالیست

 

ای کاش

 

 می مردم !!!!

 

شنبه بیستم تیر 1388 توسط دختر بارانی |

سلام خدا !

خیلی دلم گرفته

می خوام داد بزنم

گریه کنم

می دونم ازت دور شدم

می دونم خیلی وقته در خونت نیومدم

می دونم الان که دارم باهات حرف می زنم

حتی حاضر نیستی صدامو بشنوی

خدا تو رو به خدایت ردم نکن

نگو برو

دلم اندازه تموم دنیات گرفته

می دونم بنده بدی بودم

 ولی بهت احتیاج دارم

کمکم کن

خیلی تنهام خیلی

هیچ چیز اون جوری که می خواستم نبود

کمکم کن

دارم دیوونه می شم

تو رو به خدایت تو رو به مهربونیت دستمو بگیر

می دونم بدم

پستم

ولی تو بزرگی تو مهربونی رحمانی رحیمی...

تنهام نذار

همیشه باهام باش.............

کمکم کن.....................

خدا...خدا..خدا...

شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط دختر بارانی |



این نوشته ها واسه ی اونه.......
اونی که یه روز بهاری اومد تو زندگیم و وقتی به خودم اومدم دیدم شده همه چیزم
اونی که خیلی آروم تو قلبم نشست و هیچ وقت نفهمید با رفتنش چه طوفانی تو دلم بپا کرد
اونی که هنوز همه جا دنبال ردپاش می گردم
و می دونم که یه روز به این وبلاگ می یاد و نوشته هام رو می خونه
اون روز بعد از هفت سال می فهمه که چقدر دوسش داشتم
چقدر عاشقش بودم........!!!
تمام نوشته ها این وبلاگ نوشته خودمه به عشق اون نوشتم

rahilsahragard@yahoo.com

Designed By ParsTheme