تبليغاتX
دختری از قبیله پائیز
دختری از قبیله پائیز

عاقبت بر عشق من خندید و رفت


وقتی رفتی دلم گرفت

تا سر پیچ چشام دنبالت التماس می کرد

وقتی رفتی

زندگیم سیاه شد

روزام تار شد

جوونیم رفت

شادیم رفت

من اشک می ریختم

مریم اشکامو پاک می کرد

خیلی سخت بود خیلی....

امیدوارم تجربه کنی.....

 

 

 

شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط دختر بارانی |

خیلی آروم اومدی

پا گذاشتی روی قلبی که هنوز جای هیچ گامی روش نبود

پاک پاک بود

اومدی و شدی همه زندگیم

همه وجودم

راستی یه سوال

چی شد؟

چی شد که عوض شدی ؟

خیلی عجیب بود؟

دوست دارم بدونم

یه زمانی به قول خودت شده بودم شب و روزت

همه لحظه ها فقط به من فکر می کردی

یه دفعه چی شد ؟

که اینقدر عوض شدی

کاش می شد بفهمم

 

 

 

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط دختر بارانی |

این روزها همه فکر و ذکرم شده طاهره

وقتی میگم طاهره

یعنی همه چی یعنی همه کس یعنی همه و همه ....

طاهره خواهرمه

یه خواهری دلش به اندازه همه دنیا بزرگه

خیلی دوسش دارم خیلی

این روزا براش مشکل پیش امده

حاضرم همه مشکلات رو به دوش بکشم اما یه غم تو نگاه آبجی گلیم نبینم

خدایا

خودت می دونی که سر دوراهی موندیم

نمی دونم چی درسته ؟ چی نادرست

تو را به خداییت درست کن

همه چی رو درست کن خدا

نذار آبجی گلیم زجر بکشه

نذار ناراحتیشو ببینم

نذار اشکاشو ببینم

یه کاری کن همه چی با درستی تموم بشه

یا خدا....

برام دعا کنید...

دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط دختر بارانی |

خسته ام

می شنوی ؟؟؟ خسته ....

یه لحظه فقط یه لحظه بهم توجه کن

باور کن راه دوری نمی ره

نگام کن !!!!!

منم راحیل

همون بنده ای که تا یادشه سختی کشیده

همون بنده ای که همیشه بخاطر اینکه به کم قانع بود سرزنشش می کردن

همون بنده ای که دلش پر درده -  پر فریاده

چرا کمکم نمی کنی

من به اجابتت یقین داشتم که دستامو بالا کردم و ازت خواستم

پس چرا ؟

چرا بهم کم محلی می کنی ؟

تو را به خداییت کمک کن

خسته ام

هر کی اول زندگیش جشن می گیره

من باید دنباله دکتر اعصاب بگردم

دلم خیلی واسه علی میسوزه

چی فکر می کرد چی شد

واقعا داره تحملم مینه

باید یه عمر ناراحتیه منو به دوش بکشه

دلم واسه خودم میسوزه

باید یه عمر خودمو تحمل کنم....

کمکم کن .....

 

پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط دختر بارانی |

شکوفه ها

                در انتظار رویشی دوباره اند

بیا و روح عشق را

                      صدا

                             صدا

                                   صدا بزن .........!!!

دوشنبه ششم مهر 1388 توسط دختر بارانی |

با همه روسیاهیم

اومدم در خونت

در زدم

سلام کردم

اعتراف کردم

دعا کردم

ازت خواستم

وتو!!!!

با همه مهربونیت

درو باز کردی

نگام کردی

و بهم دادی هر چی رو که ازت خواستم

امسال خیلی زود حاجت گرفتم خیلی

من همیشه عهدامو میشکنم

همیشه بنده بدی میشم

وتو همیشه مهربون بودی و هستی

ازت ممنونم  یا ارحم الراحمین.......

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط دختر بارانی |

 

خسته شدم .....

از روزهای تکراری

از این شمارش روزها

از حساب کتاب از پس انداز

از خودم ، از همه

از زندگی

زندگیم شده کار - حساب کتاب - پس انداز برای آینده  - دغدغه فردا -آینده مجهول

دیگه بریدم

دلم می خواد نباشم

از همه چیز و همه کس خسته ام...

همه جا  برام تاریکه

کجایی آرامش؟

کجایی زندگی ؟

کجایی آینده روشن؟

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط دختر بارانی |

 

این روزا که بهتر صدات می زنم قلبم آرومه

دلم محکمه

مطمئنم که تنهام نمی زاری

باور کن که غیر از تو هیچ امیدی ندارم

هیچ مرحمی ندارم

من نمی دونم با وجود یه الرحم الراحمین ، یه غفار

الذنوب مثه تو

 چرا ......؟؟؟؟؟

چرا محمد شد همه زندگیم

چرا بهش تکیه کردم

چرا دیر فهمیدم که نامرده

که پست

که هرزه ست....

خدایا !!!!

 من ازش نمی گذرم ، تو هم ازش ازش نگذر

 

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط دختر بارانی |

چه سرنوشت غم انگیزی

که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت

ولی به فکر پریدن بود ...!!!!

سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط دختر بارانی |

تقدیم به نامرد ترین مرد دنیا........

کاش می تونستم بدونم کجایی؟

چیکار می کنی؟

 از زندگیت راضی هستی یا نه؟

البته مهم نیست

ولی دلم می خواد بدونم دنیایی که میگن از هر دست دادی از همون دست پس می گیری درسته؟

دنیایی که میگن دکاً دکاست درسته؟

یعنی واقعاً تو یه روز پشت پا می خوری؟

 یه روز می فهمی که چی به روزم آوردی

امیدوارم درست باشه

امیدوارم بفهمی حقارت یعنی چی؟

 خرد شدن، آب شدن ، له شدن یعنی چی؟

امیدوارم بفهمی چهارسال چند روز میشه ؟ چند ساعت میشه ؟ چند ثانیه میشه؟

امیدوارم درک کنی گرفتار شدن چه دردی داره؟

من چیز زیادی از دنیا نمی خوام

فقط می خوام فنا بشی

چهار سال از زندگیت به کسی فکر کنی که یه روزی تو چشات زل بزنه و بگه  غیر از تو هزار نفر تو زندگیم بودن

با زبون بی زبونی بهت بگه برو

بگه ازت خسته شدم

بگه بازیچه بودی بازی تموم شد

فقط می خوام به روزم گرفتار بشی

از خدا می خوام به حرمت این ماه عزیزش تقاص تمام نامردیهاتو بهت نشون بده ....

به امید اون روز زنده ام

به نامردی نامردان قسم خوردم

که نامردی کنم در حق نامردان

 

 

شنبه هفتم شهریور 1388 توسط دختر بارانی |

باز هم حضور تو

حضور تو تمام گذشته ام بود

تمام من

تمام مریم

تمام دلتنگی ها

من با حضورت نفس می کشم

با حضور گذشته ای که سرشار از دلتنگی بود

گذشته سراسر خاکستری

سیاه

تمام من تمام تو بود

وتمام تو .......... دیگری!!!!!

یکشنبه چهارم مرداد 1388 توسط دختر بارانی |

بی تو من

        تک شاخه عریان پائیزم

                                           همین!!!!!

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط دختر بارانی |

وقتی صدات می زنم آروم میشم

انگار که با صدا زدنت به یقین زندگی کردن می رسم

به روز

به روشنایی

با اینکه یه دنیا ازت فاصله گرفتم

ولی احساست می کنم

می دونم مثل همیشه مواظبمی

نزدیکمی

کمکم کن فاصله ها رو بردارم

کمکم کن

یا ارحم الراحمین

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط دختر بارانی |

سفره گورکن خالیست

 

ای کاش

 

 می مردم !!!!

 

شنبه بیستم تیر 1388 توسط دختر بارانی |

سلام خدا !

خیلی دلم گرفته

می خوام داد بزنم

گریه کنم

می دونم ازت دور شدم

می دونم خیلی وقته در خونت نیومدم

می دونم الان که دارم باهات حرف می زنم

حتی حاضر نیستی صدامو بشنوی

خدا تو رو به خدایت ردم نکن

نگو برو

دلم اندازه تموم دنیات گرفته

می دونم بنده بدی بودم

 ولی بهت احتیاج دارم

کمکم کن

خیلی تنهام خیلی

هیچ چیز اون جوری که می خواستم نبود

کمکم کن

دارم دیوونه می شم

تو رو به خدایت تو رو به مهربونیت دستمو بگیر

می دونم بدم

پستم

ولی تو بزرگی تو مهربونی رحمانی رحیمی...

تنهام نذار

همیشه باهام باش.............

کمکم کن.....................

خدا...خدا..خدا...

شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط دختر بارانی |

به قول بعضیا : فاصله عشق و نفرت به اندازه یه تار مو هست

واقعاً راسته

یه روزی اینقدر دوست داشتم که احساس می کردم اگه نباشی منم نیستم

جونم به بودنت بند بود

اما همون دوست داشتن در یک ثانیه به تنفر تبدیل شد

به اندازه ای که شب و روزم شده بود نفرین

اما به قول سمیه

تو حتی ارزش نفرینم نداری

تو لیاقتت یه هرزه مثل خودت بود

که فکر می کنم بهش رسیدی..........

 

پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط دختر بارانی |

برای داشتنت هزاران آرزو داشتم

و برای دیدنت هزاران امید.........

برای رسیدن به دستانت هزاران بار سرود شاپرکها را زمزمه کردم

و برای سنگینی مژگانت لالایی گفتم

برای رسیدن به تو

تمام حضورت را با تار و پود وجودم عجین کردم

من شدم تمام تو  و تو شدی تمام .......... دیگری

برای رسیدن به تو گریستم     خندیدم    فریاد کردم    سکوت کردم

اما..... دریغ از یک نگاه

آری برای رسیدن به تو راهی نیست........

چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط دختر بارانی |

سلام دوستای گلم خوبین؟

چه  خبر؟

خیلی دلم براتون تنگ شده بود

از این به بعد دوباره نت دارم

خیلی دوستون دارم

بازم مثل قدیما هر روز با هاتونم

دوستون دارم

خیلی زیاد

 

شنبه سی ام خرداد 1388 توسط دختر بارانی |

سلام به همه دوستای گلم

ببخشید این چند وقت نبودم

آخه محل کارم عوض شده نت ندارم

باور کنید خیلی دلم واستون تنگ شده بود

ببخشید اگه نتونستم به همتون سر بزنم

آخه خیلی وقتم کم بود

دلم می خواد دیگه از محمد ننویسم

آخه دیگه فایده ای نداره

اون رفته سر زندگیشو طرفشو پیدا کرده

منم همین طور

محمد یه تجربه بود مثه تموم تجربه های دیگه

درسته هنوز از رفتنش میسوزم

درسته وقتی خوابشو میبینم تا صبح زیر پتو اشک میریزم

درسته  هر ماشین مدل ماشینشو می بینم مثه برق زده ها بر می گردم تو ماشینو سرک می کشم

درسته اون گفت و وفا نکرد

درسته چهار سال از بهترین سالای زندگیمو نابود کرد

درسته نامردی کرد

ولی آخرش چی؟؟؟

من باید آیندمو به خاطر یه آدمی که مطمئنم حتی یه ثانیه بهم فکر نمی کنه خراب کنم؟

نه من می خوام بسازم

یه آینده خوب

بدون حضور و فکر محمد

 ایندفعه با علی

باور کنید که خیلی لیاقتش از محمد بیشتره

می خوام دوسش داشته باشم

 مثه اون که برام میمیره.....

چون اون دیگه مرد زندگیه منه

پس علی ....

خیلی دوستت دارم...

 

 

جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 توسط دختر بارانی |

بچه که بودم همیشه دوست داشتم بزرگ بشم

بزرگتر که شدم دیدم یه چیزی تو زندگیم کمه

یه چیزی مثه دوست داشتن مثه عشق

ولی عقیده داشتم که باید خودش پیدا بشه

یه جایی یه جوری

روزها گذشت و رفتم دانشگاه

ترم دوم دانشگاه بودم

 بعد از عید بود  

خیلی دلم برا مریم تنگ شده بود

اون روز کلاسمون منحل شد

با مریم شروع کردیم قدم زدن

چهارراه حافظیه ..........

تو اومدی

وای کاش هیچوقت نیومده بودی...

اومدی و شدی آرزوی برآورده بچگیام

برام جدی شدی

 شدی یه جزئی از وجودم

فکر و ذکرم

حالا می گم کاش همیشه بچه بودم

تو لیاقت عشق ورزیدن رو نداشتی

تو لیاقت هیچی نداشتی..

لیاقت تو زندگی تو لجنزار بود

با یکی مثل خودت.....

امیدوارم که قسمت آیندت درخور وجود پلیدت باشه

امیدوارم ........

جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط دختر بارانی |



این نوشته ها واسه ی اونه.......
اونی که یه روز بهاری اومد تو زندگیم و وقتی به خودم اومدم دیدم شده همه چیزم
اونی که خیلی آروم تو قلبم نشست و هیچ وقت نفهمید با رفتنش چه طوفانی تو دلم بپا کرد
اونی که هنوز همه جا دنبال ردپاش می گردم
و می دونم که یه روز به این وبلاگ می یاد و نوشته هام رو می خونه
اون روز بعد از هفت سال می فهمه که چقدر دوسش داشتم
چقدر عاشقش بودم........!!!
تمام نوشته ها این وبلاگ نوشته خودمه به عشق اون نوشتم

rahilsahragard@yahoo.com

RSS 2.0
ript"

Designed By ParsTheme